امشب میدان جهاد تهران مخصوص بچهها بود و طبق شنیدههایم، انگار هرشب این بچهها هستند که میگویند، میشنوند، اجرا میکنند و مبارزه.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، فاطمه نعمتی: «خدا قوت»، «ممنونم». این کلمات دوبار بینمان ردوبدل شد. بین ما و نیروی امنیتی که برای حفاظت از میدان جهاد تهران و خیابانهایش آنجا ایستاده بود. لبخندی ناخودآگاه روی صورتم نشست. نمیدانم این لبخند از کجا آمد؛ شاید وقتی قلب سرباز گرم شد، پیله صبرش باز شد و پروانه امید بیرون آمد و هنگام پرواز، یک لبخند هم روی صورت من انداخت و رفت سراغ بقیه مردم.
از خیابان که رد شدم نگاهم افتاد به شهربازی کوچکی که وسط میدان راه انداخته بودند. قصر بادیاش پر از صدای بچهها بود. مادرها روی چمنها و لبه سنگی میدان نشسته و مراقب بچههایشان بودند. انگار امشب اولین شبی است که این شهربازی راه افتاده تا خیال مادرها و پدرها از سرگرمکردن بچههایشان راحت باشد. فضای میدان خانوادگی بود.
صدای مداحی و شعار در میدان پخش شده بود. پرچمهای ایران و فلسطین در هوا تکان میخورد. غرفههایی در شکل و محتوا، منسجم و هدفمند در کنار میدان ساخته شده بود. صدای پسربچهای به گوش میرسید که نه در حد مهارت مجری ولی تا توان داشت سعی میکرد بهخوبی شعارها را تکرار کند و از مردم همراهی بگیرد. پسربچه دیگری هم در بین جمعیت نه به خوبی بزرگترها ولی تا توان داشت سعی میکرد پرچم بزرگی را که در دست داشته و چوب سنگینی هم به آن وصل بوده، بچرخاند.
دفترچه و خودکارم را درآوردم تا دیدههایم را به کلمات ویژهای تبدیل کنم و روی کاغذ بیاورم تا موقع نوشتن روایت امشب، به آنها رجوع کنم و چیزی را از قلم نیندازم. مثلا از قلم نیندازم دیدن غرفهای را که اسمش «نذر کاغذ» بود. خانمی که آنجا معرف غرفه بود، برایم گفت که نذر کاغذ یعنی هر کتاب و کاغذ باطلهای که نمیخواهید به ما تحویل دهید و ما آنها را به دست کسی که نیاز دارد میرسانیم. کتابهایی که بقیه هدیه داده بودند حالا به مبلغی اندک به فروش میرسید تا دوباره این آثار به چرخه مطالعه مردم برگردند. کاغذها هم در راه درستی مصرف میشد، مطمئن بودم؛ چون این غرفهها با هدف خوبی برپا شده بودند.
گروه سرود دخترانهای که مرتبط به مدرسه میناب بود روی صحنه آمد و سرودی را اجرا کرد. صدای بچهها همراه با تصاویری که پشت سرشان به نمایش درمیآمد بغض به گلویم انداخته بود. سعی کردم قورتش دهم. پسر نوجوانی چشمم را گرفت. پرچم میگرداند اما پرچم فلسطین. آیا او میداند که فلسطین چه دردها کشیده تا این پرچم همچنان برافراشته باقی بماند؟ آیا او میداند چند پسر و دختر نوجوان همسنوسالش آرزوی مدرسه و درس و کتاب را با خود به بهشت بردند؟ آیا او میداند طرفداری از این پرچم و این ملت و اتحادی که بین ملت ایران و ملت فلسطین وجود دارد و باید وجود داشته باشد، چقدر برای شکست و شکستن دشمن اهمیت دارد؟ در دلم به او مرحبا گفتم، قربانصدقهاش رفتم و به این شبها و میدانها و خیابانها فکر کردم که نوجوانانمان را چطور در مدت کوتاهی بزرگ و بزرگاندیش کردند.
سر که چرخاندم در کنار همان غرفه «نذر کاغذ»، غرفه دیگری دیدم که مختص همین بچهها بود: «بُرنا». این غرفه مربوط به «واحد کودک و نوجوان منتظر» بود، سنجاق شده به مؤسسه منتظران منجی علیهالسلام. کتابهای کودک و نوجوانی در قفسهها بود که نویسندگان دغدغهمندی آنها را تألیف کرده بودند. با مسئول غرفه گپ و کتابها را هم ورق زدم. دوست داشتم بخوانمشان. من وقتی کتاب میبینم دستوپایم را گم میکنم؛ اگر کتاب کودک و نوجوان باشد که بیشتر. کتابها برای بچههای چهار تا ۱۲ سال مناسب بود و در محورهای مختلفی تهیه شده بودند مثل خودشناسی و مهدویت. گفتم مهدویت؟ میدانستید که میدان جهاد عطر حضرت منجی(عج) را گرفته بود؟ نمیدانم عطرشان چگونه است؛ فقط میدانم که هرکجا میرفتم و هر قدمی که برمیداشتم به یاد ایشان میافتادم چون همهجا به انگلیسی نام «Mahdi» نوشته شده بود آن هم با قلبی که وسط M طراحی شده بود. موکبی که چای و آش میداد هم متعلق به نام حضرت صاحبالزمان(عج) بود. شب جمعه باشد و هرکجا سر بچرخانی به یاد امام زمان بیفتی، نشانه نیست؟ من میگویم هست! من کمی بلدم نشانهها را ببینم.
مثلا یکی از نشانهها را در چشمهای ماکان نصیری دیدم که با هوش مصنوعی ویدیویی برایش ساخته بودند. ویدیو عقب بود و یک پسر نوجوان جلوتر. او چه میگفت؟ چه میخواند؟ روایتی از زندگی ماکان. او با صدایش که سعی میکرد نلرزد و محکم بماند، از شمع تولد هفتسالگیای گفت که فوت نشد، از آن صدای جهنمی که نزدیک ظهر شهر را پر کرد، از روز تولد ماکان که آخرین روز عمرش هم شد، از صبح هفتسالگی ماکان که برخلاف همیشه، دلش خواسته بود صبحانه بخورد و مادر برایش صبحانه آماده کرده بود. اگر سر میچرخاندم ماکان را در چهره همه بچههایی که در میدان بودند، میتوانستم ببینم؛ اما آیا مادرش نیز میتوانست ماکان را در چهره کسی دیگر ببیند؟ کاش نشانهای از ماکان برای مادرش بیاید، کاش نشانهای از ماکان پدرش را خوشحال کند؛ هرچند که اندوه شمع فوتنشده تولد ماکان آنقدر بزرگ است که هیچ خبر خوشحالکنندهای آنها را سر ذوق نمیآورد.
مجری خبر داد که برادر یکی از شهدای جنگ رمضان اینجاست و دارد روی صحنه پرچم میگرداند. چشمهایم را که خوب نمیدید تیز کردم تا ببینم آنجا چه خبر است. شهید که بود؟ برادرش کیست؟ کاش نمیدیدم. شهید یک زینب دوساله بود، زینب صاحبی و برادرش یک پسربچه شاید پنج، ششساله. چقدر شهادت نزدیک شده است. چقدر بچهها شهید میشوند، چقدر رنجهای زیبا دوروبرمان را پر کرده است.
امشب میدان جهاد مخصوص بچهها بود و طبق شنیدههایم، انگار هرشب این بچهها هستند که میگویند، میشنوند، اجرا میکنند و مبارزه. مبارز بعدی یک نوجوان نقّال بود. آمد روی صحنه و چرخید و گفت، گفت و چرخید و مَنتَشایش (عصای چوبی نقّالی) را تکان داد. برایمان از نبرد رستم و اکواندیو گفت؛ برای مردمی که هرشب در حال نبرد با دیوهای خونخوار زمانهشان هستند. در دلم به این برنامهریزی محتوایی آفرین گفتم. این نوع برگزاری تجمع همزمان هم شور دارد و هم شعور، هم شعار دارد و هم شوق. شعارها ما را به نبرد علیه دشمن ایران و اسلام فرا میخوانند، سرودهایی که کودکان و نوجوانان اجرا میکنند هنرشان را که با درد همراه شده است، به نمایش میگذارد و شاهنامهخوانی ایران امروز را به ایران گذشته و نبردهای دیگری که علیه ظالم داشته متصل میکند و کاری دیگر که واقعا این پازل را تکمیل میکند، معرفی کتاب بود. شنیدم که کتابی به مردم حاضر در میدان معرفی کردند تا به علمشان درخصوص موضوع آن کتاب افزوده شود. اسمش را یادداشت نکردم؛ چون سرم گرم دیدن بچههای نشسته در کالسکه بود. نمیدانم آیا خاطرهای از این روزها و شبها به یادشان میماند یا نه؛ اما امیدوارم وقتی بزرگ شدند ایران را بزرگتر و قویتر از امروز ببینند و در کتابهای درسیشان بخوانند که مسیر شکوفایی بیش از پیش ایران و شکوهمندترشدنش، از جایی در زمان و مکان آغاز شد که مردم مبعوث شدند برای وطنداری، برای حفظ دین و آیینشان.
امشبم تکمیل شده بود ولی اشتباه فکر میکردم. هنوز خداوند با ما کار داشت. صدای نوای امام رضا(ع) به گوش رسید و ناگهان دیدیم که پرچمی از مشهدالرضا به میان جمعیت آمد. پرچم سبز آمد و آمد و رسید به من. زل زدم به آن. انگار او هم داشت من را نگاه میکرد. دست کشیدم، بوسیدمش و در دلم از خداوند تشکر کردم که چقدر عجیب خدایی میکند و نشانه میفرستد. من فکر میکردم لغو قرار دیشب و انتخاب امشب کار خودم بوده؛ ولی اشتباه فکر میکردم. خدا خودش برایم انتخاب کرده بود که در چنین شبی اینجا باشم و اینها را ببینم. باز هم نشانه دیدم؟ دیدم.
مثلا نماز استغاثه به امام زمان(عج) که تمام شد، بهسختی تاکسی گیرمان آمد. به محض نشستن در ماشین، راننده گفت: «خسته نباشید. از آن سر شهر میآیید اینجا؟ کار دارید یا پاتوقتان است؟» گفتیم: «کار داشتیم» و این شاید جزو ده، بیست جملهای بود که بر زبان آوردیم. بقیه راه را راننده حرف زد. از امام شهیدمان که بعد از شهادت، ارادت آقای راننده به ایشان بسیار زیاد شده بود، از حیرتش از مردم، از ایرانداریمان، از دشمنخستهکردنمان، از خدایی که پازل زندگی راننده را هم خوب چیده بود. آقای راننده ادبیات خوانده بود، از کتاب و مقاله و شعر حرف زد و من را با خواندن یک شعر که رهبر شهید روزی آن را خوانده بود، با خودم و نشانههای امشب تنها گذاشت: «گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم/ای عشق دلافروز دل من به تو گرم است».
همدان-کارشناس هواشناسی استان همدان گفت: احتمال بارشهای پراکنده در مناطق غربی و ارتفاعات استان در امروز وجود دارد، اما اوج فعالیت سامانه بارشی از فردا یکشنبه خواهد بود.
همدان-رئیس پلیس راه استان همدان از وقوع موجی از سوانح مرگبار برای موتورسیکلتسواران در جادههای برونشهری استان خبر داد و گفت: از ابتدای اردیبهشتماه تاکنون، ۵ تن جان باختند.
ملارد- فرماندار ملارد، شایعات منتشر شده درباره وقوع تیراندازی در ایست و بازرسی این شهرستان را قویاً تکذیب کرد.
کرمانشاه – پنجاهوششمین اجتماع مردمی «نحن منتقمون» امشب در کرمانشاه برگزار میشود و مردم در حمایت از انقلاب و نیروهای مسلح حضور مییابند.
Δ